احتمالا گم شدهام
نقدی بر رمان احتمالا گم شدهام/ نوشته سارا سالار.
«احتمالا گم شدهام» ظاهرا قصه رفاقت و دوستی میان روای و گندم است. دو دختر با دو روحیه متضاد و متفاوت که در شهرستانِ زاهدان گیر افتادهاند و روزی توسط امکان قبولی در کنکور این بخت برای آنها گشوده میشود و هر دو به کلانشهر تهران میآیند. تهرانی که برای راوی در ابتدای امر از خودبیگانگی را به همراه دارد. راوی به دوگانگی درونی رسیده و به دنبال آن بخش گم شده در کلان- شهر و زندگی روزمره خود است. میان خودِ واقعی و خودی که جامعه از او انتظار دارد معلق مانده است. جامعه از او نقش همسر و زن، مادر و غیره انتظار دارد و بدینوسیله به او هویت و ارزش میدهد. درحالیکه این نقشهای پذیرفته شده از سوی این زن چقدر میتواند با خود واقعیِ او ورای خواستِ اجتماع، همساز و همنوا باشد و او را دچار تضاد و از خودبیگانگی نکند؟!
«نقاب» نماینگر تصویر اجتماعی فرد است. واژه «پرسونا» به معنای شخص و « پرسونالیتی » به معنای شخصیت و از یك كلمه یونانی به معنای ماسك یا نقاب میآید. در بهترین حالت «نقاب» تصویر مثبتی است كه دلمان میخواهد هنگام عمل كردن به وظایفی كه جامعه از ما انتظار دارد، دیگران از ما داشته باشند. گاهی واقعا ً باورمان میشود همانی هستیم كه به بودنش تظاهر میكنیم.
این جدایش و فهم دقیق «خود» در جوامع در حال گذار که تقابل سنت و مدرن در آن به وضوح دیده میشود در میان زنان این جوامع امری سخت و دشوار است. این زن بخاطر اصلیترین نقشی که جامعه از او انتظار دارد که حفاظت از چارچوب خانواده است چقدر میتواند شاد باشد؟ و یا اینکه میتواند از ارزشهای سنتی جامعه خارج شده و جور دیگری به ارزش زن نگاه کند؟ بیحمایت جامعه چقدر میتوان از این سنتشکنی و – نگاه دیگر- دفاع کرد و حضور داشت؟
دو نقشی که راوی در قصه با آنها کلنجار میرود در مقابل هم هستند یکی سرخوش و شاد و جسور است و به ارضای غرایز فردیاش اهمیت میدهد و دیگری با هنجار و نقشهای اجتماعی با خود درگیر و معذب است و امر اجتماعی را ارجح به غرایز و ارزش فردیاش میداند. همان دوگانگی که زنانِ فعال همیشه بدان گرفتار بودهاند.
خودِ (self) راوی دو تکه شده است. من و دیگری، راوی و گندم. گندم فرافکنی شخصیتِ رها از انتظارات اجتماعی اوست که در قالب دختری بنام گندم نشان داده شده است. راوی با همزاد خود بنام گندم روبرو شده است. او زخمهایی را بیان میکند که بعضی از این زخم و رنجها حاصل درگیری خود و گندم است، خود و همزادش. این زخم و دردها از جاهای پنهان و از مکانی سرکوب شده در «خود» سرچشمه میگیرد و راوی خود را مسبب سرکوب و سکون آنها میبیند و به دنبال منبع سکوت و سکون و درد است. او برای پیدا کردن منبع این درد و خلاصی از این دوگانگی و همزادش میبایست به حافظه پیش از تولد (اُتو رَنک) برگردد. گندم وسیله این برگشت است. وسیلهای برای برگشت به رحم مادر برای یافتن معنای حقیقیِ خود و رسیدن به خودِ واقعی. این رحم از نظر راوی شهری است که او اسم مستعار زاهدان که نزدیک به معنای زهدان و با همان حروف است انتخاب کرده است. آرزوی برگشت به زهدان مادر با نامِ نمادین شهر زاهدان. شهری که مامِ وطن است و محل پرورش روح و جسم فرد است. همزاد یکی از دلایل خلق اثر است. نوشتن برای نویسنده هم بیان درد است هم درمان او. او قصد دارد از بین درگیری خود و همزادش خودِ جدیدی متولد کند.
احساس نارضایتی راوی از «آنچه هست» آغاز میشود. از مادر بودنش، از همسر بودنش، از جا گذاشتن خود در گذشته، از گذر زمان بر زیبایی و تحرک فعال خود. اما نکته اینجاست که بیان راوی از نارضایتی «آنچه هست» خواننده را به آنچه که «باید باشد» سوق نمیدهد. این معادلۀ ناقص فقط در حد بیان گذشته و درد و دل کردن راوی برای خواننده باقی میماند.
ایدهآلگرایی راوی که بارها آن را در قصه اشاره میکند، همان دوگرایی ذهن- عین دکارتی سبب اصلی تضاد و غافل ماندن و جدا شدن از متن زندگی روزمره است و در این گمگشتگی نمیتواند از «هست»های خود لذت ببرد و آنها را بفهمد. این شکاف ذهن- عین او را به از خودبیگانگی کشانده است. او در آرزوی ذهنی میان آنچه خودش میخواهد و رفتارهای عینی که جامعه از او خواسته و برآوردهاش کرده معلق مانده است. در بیانش به دنبال رمزگشایی از این ازخودبیگانگی از زندگی روزمره است که به اقتصاد مصرفی در بیلبوردها در حد اشاره نشانه میرود.
راوی در کلان شهر و ساختار شهری همچون تهران در تضاد و عناصر و ساختار شهر خودِ واقعیاش را گم کرده است. او میخواهد جهان را از «آنچه هست» پا فراتر بگذارد و به امکان نهفته در دل آن بنام « آنچه باید باشد» برسد. اما کدام «باید باشد»؟ پیش پا افتادن و بدیهی انگاشتنِ زندگی روزمره موجب گمگشتگی و عدم شناخت برای رسیدن به امکانات نهفته هستها میشود.
راوی شناخت دقیق و آگاهانهای از خود ندارد. خود جزیی از اقتصاد مصرفی و فرهنگ مردسالارانه است. وقتی که خوشحال است فرزندش پسر است تاکیدی بر این نکته است. هرچند ناراحت از وضعیت زنان است اما راهحلش برای برونرفت از این ضعف زنانه تولد فرزند پسرش است و خود را درگیر یک زنِ دیگر و مشکلات او در جامعه نمیکند. راوی اگرچه معترض است به این تبعیض و تضادها و آشفتگی و شخصیتهای گمشده همچون منصور، اما راهحلش برای برخورد با این وضعیت حل شدن در فرهنگ مردسالارانه است و خوشحالی بابت همان قصه قدیمی و تاریخی یعنی داشتن پسر است تا دختر. او با اینکه یکی از زنان تحصیلکرده جامعه و دانشگاهی است و به گفته خودش از زنان مصرفی و لوس و نُنُر فراری است و دوست ندارد با آنها برخورد کند ولی همه فریادش برای این زنان همان شعار قدیمی اینکه پسرها دردسر کمتری در جامعه دارند. هنوز در چنبره تضاد سنت و مدرن و شهرستانی و تهرانی بودن گرفتار است..
در جامعه مدرن و جامعههایی که زنانشان میخواهند پا را از « آنچه هست» فراتر بگذارند و به جرگه «آنچه باید باشد» بپیوندند راحتترین راه این است که به جنبههای مردانه خود توجه بیشتری نشان دهند همان که جامعه معاصر و مدرن از زن میخواهد که از انفعال و آشپزخانه و مادر بودنِ صرف فاصله بگیرد و نقشی فعالتر و از لحاظ روانی مردانهتر بگیرد. راوی نقش مادر بودن و جنبههای زنانه خود را زیر سوال میبرد و علاقه دارد که از زنان لوس فاصله بگیرد و آدمی فعالتر باشد و یک مصرفگرای بیهوده مثل زنهای دیگر نباشد. اما رسیدن به این جنبه فعال نه با روشی اصولی و شناختی آگاهانه به جنبه زنانه و آگاهانه و آنچه که هست بلکه صرفا با انتقاد از جنبههای زنانهاش است. این فاصله گرفتن از زنانگی صرف و همچون روحیهای مردانه داشتن در نوع سخن گفتن راوی هم مشهود است و از کلماتی که برای زنان گفتنش سختتر از مردهاست استفاده میبرد و این گسست از زنانگی او را نشان میدهد که طالب ارتباط قویتر و مردانهتری است. روحیه فعال و مردانهای که با الفاظ راحت و کمی وقیحانه برای زن و دوری از زنان لوس و زنانه درخواست میشود و عشق به اتومبیل همه نشان از خودبیگانگی که راوی خود به آن اذعان دارد و کسانی که از خواندن این رمان لذت بردند و ارتباط برقرار کردند یکیاش همین پشت پا زدن به ارزشهای مورد حمایت جامعه است که با خودی واقعی زنان در تضاد است. زنها با خواندن کلمات مردانه و الفاظ نه چندان خوشایند احساس رهایی از چارچوب و قواعد خشک و رسمی را پیدا میکنند.
راوی هر روز بخشی از زمان خود را در محفظه ماشین میگذراند. محفظهای که نوید رسیدن به جنبه مردانگی فعال و فاصله گرفتن از مادرانگی صرف و خانگی آنها را میدهد. ماشین نماد مدرنیسم و جدا شدن از مرحله تاریخی قدیم و نظام سنتی گذشته است. اتومبیل به بخشی از گفتمان شهر و دنیای مدرن تبدیل شده است. امروزه در خیابانها بویژه در دهه اخیر شاهد رشد آن هستیم زنانی را میبینیم برای ابراز هویت خود در جامعه و نه برای رسیدن به خود واقعی که مجموع و برآیند روان مردانه و زنانه آنهاست قدرت خود را با رانندگی در خیابان و همپا شدن با مردان محک میزنند. فقط در این مورد است که زنان پا را از زنانگی صرف فراتر گذاشته اند.
به بیان بری ریچاردز؛ "اتومبیل نمادی از مذکر بودن و ابژهای نرینه است و براي بسياري از گروههاي اجتماعي موجب فخر، پرستيژ، به رخ کشيدن طبقه اجتماعي، قدرت و ثروت بوده و از دیرباز بهگونهای خط مرز مردانگی و زنانگی را این ابژه فلزمآب ترسیم نموده است. یادآوری اتومبیل همواره خاطره و ذهنیتی مردانه را پیشروی ما گذاشته است. مردانگی با تکنولوژی ، سرعت و پیشرفت مفهومپردازی شده است و زنانگی با سکون و حفظ سنتها. اما در دهههای اخیر این سکون و حفظ سنت زنانگی در چنبره تکنولوژی گرفتار آمده است. آنان دوشادوش مردان در اجتماع در نبرد زندگی و مدرنیته همرزم شدهاند".
در رمان «احتمالا گم شدهام» برای رسیدن به زنانگی حقیقی و همذاتپنداری با راوی جز فرسودگی و خستگی چیز دیگری برای زنان خواننده ندارد. خواندن رمان برای بار دوم هیچ بار معنایی ندارد و فقط ضعفهای زنانه را از درون تحریک میکند و هیچ نشانهای ساختاری و اصولی از زن و فرهنگ و دانایی او در چنته راوی و نویسنده برای خواننده ندارد. خود راوی هم در شناخت سطحی و اقتصاد مصرفی و فرهنگ مردسالارانه غرق است برای همین رمان هیچ کمکی به زن و دیدن درست ضعفش در آینه نمیکند. قرار هم نیست کمکی بکند ما فقط خاطره آشفتگی یکی از زنهای جامعهمان را میخوانیم و با یکی از آنها که از بنیان و ریشه همسو با فرهنگ مردسالار است آشنا میشویم، و این راوی است که سرآخر به نزد همسر و فرزند پسر و زندگی مدرن مصرفی تحت حمایت فرهنگ مردسالار که به آن تن داده بر میگردد و از خود بیگانگی را برای خواننده باقی گذاشته و او را در احتمالات خود گم میکند، همچنین همراه با یک مشت فحش و ناسزاهایی که از زن قصه یاد گرفتهایم. فحشهایی که نقطه قوت و تمایز زنانگی خود میداند که با مردان همپایی میشود.
زنان امروز ما که نه به دنبال مردانگی و استقلال هستند و نه زنانگیِ اسطورهای و ستایش شده خدایگان و تنها در اقتصاد مصرفی دنیایی از هیچ و پوچ را نشانه رفتهاند. این زنان واقعا گم شدهاند نه زن سنتی هستند و نه زن آگاه و دانا و فعال که باید بخشی از دنیای مدرن پیشرونده باشند.
